سامانه پیامک ما : 3000186556
عضویت / ورود اعضاء
دکتر ناصر مطلوبی
مشخصات فردی :

نام پدر: هاشم
محل تولد: مشهد
تاريخ تولد: 1332/9/22
مدرك تحصيلي: دكتري
رشته تحصيلي: تجربي
وضعيت تأهل: مجرد
شغل شهيد: دكتر
محل كار: سنندج
تاريخ شهادت: 1360/2/14             
نحوه شهادت: اصابت تركش
محل شهادت: خسرو آباد آبادان
نشاني مزار: بهشت زهرا    

زندگی نامه :

« خلاصه‌اي از زندگي‌نامه شهيد »

شهيد ناصر مطلوبي در سال 1332 در مشهد به دنيا آمدند. تحصيلات خود را تا مقطع دكتري عمومي در دانشگاه تهران ادامه دادند. و پس از انجام خدمت سربازي در سنندج مطب داشته و به شغل طبابت ادامه دادند. ايشان در امور شخصي خود صرفه‌جو بودند و بسيار بخشنده در اين امور ايشان به خاطر علاقه‌اي كه در وجود خود داشتند 6ماه پس از خدمت سربازي به كوه‌هاي سنندج رفته و با گروهي از همكاران خود به طبابت ادامه دادند و اين منطقه را كه از امكانات محدودي هم برخوردار بوده است براي خدمت به مردم انتخاب كرده‌اند و در زمينه شغلي خود هم بسيار كوشا و فعال بودند و با علاقه‌اي فراوان به شغل خود ادامه دادند و سرانجام در منطقه خسروآباد آبادان بر اثر اصابت تركش به گردن خود به فيض والاي شهادت نائل آمدند.
                    روحش شاد و يادش گرامي باد


1ـ نكات برجسته در زندگي شهيد:
الف) فعاليت هاي مهم عبادي و معنوي:
خلوص نيت نماز خواندن

ب) فعاليتهاي مهم سياسي و اجتماعي:
امدادگر

ج) فعاليتهاي مهم علمي، فرهنگي و هنري:
تحصيل علم ممتاز

د) ويژگيهاي بارز اخلاقي( با ارائه نمونه رفتاري):
ميانه رو ـ معتقد ـ عالي



پدر شهيد مي فرمايند كه شهيد در کودکی بسيار با من به محقر مي كردند. پدر شهيد مي فرمايند: من با فرزندانم عهد بسته بودم كه اگر درس خواندند و رتبه آوردند آنها را بفرستم بروند خارج. پدر شهيد ميگويند من چهار پسر و يك دختر داشتم كه از آنها 3پسر اولم در رشته رياضي قبول شدند و رفتند براي ادامه تحصيل به خارج وقتي نوبت به اين پسر شهيدم رسيد ايشان گفت پدر من خارج نميروم اگر قرار است قبول شوم همين جا قبول ميشوم و به مردم خودم خدمت ميكنم چرا بروم خارج پدر ايشان ميگويند كه همين طور هم شد و ايشان در دانشگاه سراسري و رشته پزشكي قبول شدند و بعداز پايان و گرفتن مدرك ايشان به اتفاق چند تن از پزشكان خانم و آقا به سنندج رفتند تا مردم آنجا را مجاني درمان كنند. مادر ايشان ميفرمايد: فرزندم گفت مادر به قدري خانوادههاي آنجا محروم و مظلوم بودند كه نگو يك خانواده 2 مرغ داشت و ما نميدانستيم آن دو مرغ را براي ما غذا درست كرده بود يا ميگفت كه يك خانواده آن قدر محروم و مظلوم بودند كه قطره چشم نداشتند و اشتباهي چسب آبكي داخل چشم خود ريخته بودند به نحوي كه دكتر رفته بود و ديده بود چشمهاي آنها به هم چسبيده و رفته بود به آنها كمك كرده بود.
پدر شهيد فرمودند كه يكي از فاميلهاي ما در آن زمان بسيار مرفه بودند و به حج مشرف شده بودند روزي به منزل ما آمدند كه شهيد نيز بودند اين خانم فاميل ما از ايشان پرسيدم خانه خدا چه خبر ايشان فرمودند بسيار خوب بود فقط يك ايراد داشت كه در آنجا همه ما يكسان بوديم و مجبور بوديم كنار يك سفره بنشينم و غذا بخوريم پدر شهيد ميگويد وقتي اين خانم اين حرف را زد و از منزل ما تشريف برد پسرم فرمود مادر ديگر حق نداري با اين خانم رفت و آمدن. مادر ايشان ميفرمودند كه در زمان دبيرستان پسرم هنوز از رشته پزشكي خبر نداشت يكي از دوستانش ديابت گرفته بود و در منزل به اون پسر رژيم غذايي داشتند كه نان نداشت آن پسر دوست شهيد ايشان را قسم ميدادند و شهيد يواشكي براي ايشان نان بربري مي بردند و به ايشان ميدادند برادر بزرگ ايشان ميفرمودند كه برادر اين كار را نكن زيرا آبروي ما را ميبري ولي شهيد به خاطر دوستش گوش نميداد و بالاخره به خاطر همين روحيه به وصال حق شتافت.

تعداد بازدید: 2068
تگ ها : پزشک شهید      
نظر شما




CAPTCHA

تبلیغات